همديگرو بفهميم حتي...........

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

فداكاري

دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.
او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خواباند و لوله های تزریق را به بدنش وصل کرد، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و درحالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟!

پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند...

گیری کردیما

بــرای خــُـودَت زندگــی کــن نه برای مـــَردم ...

حرف مردم

لطفاً لبخند بزنيد!

بدون شرح........


خداوکیلی خودتون قضاوت کنید



http://s3.picofile.com/file/7561167311/Faceb00k.jpg


بعععععععععععععععععله دیگه


(اگر خوشتون اومد نظر بدین)


نظر بدهید


اي قوم به.............

به دنبال خدا نگرد
      خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
                      خدا اینجاست
در جمع عزیزترین هایت
    خدا در دستی است که به یاری می گیری

 در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی
                     خدا در بتکده و مسجد نیست
     او جایی است که همه شادند....

چگونه بنده ای باشیم......

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟شاگردگفت: خوب راستش نه…!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!استاد گفت :پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شویتا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد. « نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را…..!!!»

.......

پناهنده

 پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد!
خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید.

 «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.

باور...

 

شبی خواب دیدم درساحل دریای زندگی با خدا قدم میزنم.رد پای هر دوی ما روی ساحل بود، وقتی برگشتم و به گذشته نگاه کردم دیدم در موقع سختی تنها یک ردپا کنارساحل است.پس ناراحت شدم وبه خدا گله کردم و گفتم: خدایا چرا در موقع سختی مرا تنها گذاشتی، توکه گفتی درتمام طول این راه با من هستی ولی حالا در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت ردپا دیده میشود..

خدا لبخندی زد و گفت: اگر درسخت ترین لحظات فقط یک رد پا میبینی این ردپای من است که توبردوشم بودی...

استخدام

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك مشاور را داشت اما متقاضيان حدود 200 نفر بودند . و قرار شد آ'زموني گرفته شود و سوال آزمون اين بود : شما در يك شب طوفاني در حال راننگي هستيد كه ازجلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد . سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند .1-يك پير زن در حال مرگ است 2-يه پزشك كه جان شما را قبلا نجات داده است3- يك خانم يا آقايي كه در رويا هايتان خيال ازدواج با او را داريد .

شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب ميكنيد ؟ شخصي كه استخدام شده بود نوشته بود : سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پير زن را به بيمارستان ببرد و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي مانم  !!!