واگذاری
با سلام به دوستان عزیز
بخش مدیریت این وبلاگ واگذار می
شود از عزیزانی که علاقه مند به
مدیریت در این وبلاگ هستند دعوت
به عمل می آید.
با سلام به دوستان عزیز
بخش مدیریت این وبلاگ واگذار می
شود از عزیزانی که علاقه مند به
مدیریت در این وبلاگ هستند دعوت
به عمل می آید.
و هرچه دست نیافتنی باشی بیشتر به دنبالت می آیند
اما امان از روزی که غروری نداشته باشی و بی ریا به آنها محبت کنی
آنوقت تو را هیچ وقت نمی بیند و ساده از کنارت عبور می کنند.
مهره نباش که هر چی گفتن بگی باشه
تاس باش که هر چی گفتی بگن باشه.
این هم یك نمونه از اقدامات این دانشجویان خوشفكر كه برای عبرت گرفتن سایر موشهای موزی در یكی از این خوابگاها انجام شده است:
2-روش سرخپوستی: مقداری وسایل قابل اشتعال وسط اتاق جمع کنید آتش بزنید تا موش خفه شود سپس مورد ۱ را اجرا کنید!
3-روش معرفتی: به موش بگویید در صورت عدم خروج وی از اتاق خود کشی خواهید کرد اگر موش با معرفت باشد می رود وگر نه مورد ۱ را اجرا کنید!
4-روش تعارفی: به موش تعارف کنید امشب پیش شما بماند اگر موش تعارفی باشد می ماند در این صورت مورد ۱ را اجرا کنید!
5-روش گامبالا: چند قبضه اسلحه سرد تهیه کنید و به موش اغلان جنگ کنید اگز پذیرفت مورد ۱ را اجرا کنید!
6-روش دمکراتیک: پس از توصیف فواید گفتمان از موش بخاهید اتاق را ترک کند در صورت عدم پذیرش،مورد۱!
7-روش نه چندان دانشجویی: یکی از گربه های محوطه را ( از ملزومات هر خوابگاه است اگر ندارید دانشجو محسوب نمی شوید!) به صرف شام دعوت کنید اگر قبول کرد خوش به حالتان و اگر قبول نکرد به مورد1 رجوع کنید!

تشنه ام اين رمضان تشنه تر از هر رمضاني، شب قدر آمده تا قدر دل خويش بداني- ليله القدر عزيزي است بيا دل بتکانيم، سهم ما چيست از اين روز همين خانه تکاني
التماس دعا
(موفق باشید)
(برگرفته از سخنرانی دکتر علی شریعتی / پدر مادر ما متهمیم )
آقای ستار مرادی تولدت مبارک
هرچه دل تنگت میخواهد بگو "آزاد آزادی"
مرد از خود ميپرسيد تو اين مدت چه ميكرده و چه ميخورده؟
كه يك دفعه مارمولكي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد مرد به شدت منقلب شد. مرد نتيجه گرفت :اگر موجودي به اين كوچكي بتواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد ،پس تصور كنيد كه ما تا چه حد ميتوانيم عاشق باشيم؟
شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب ميكنيد ؟ شخصي كه استخدام شده بود نوشته بود : سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پير زن را به بيمارستان ببرد و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي مانم !!!
صدايي از دور دست آمد آي ي ي پسر فرياد زد كه هستي ؟ پاسخ شنيد كه هستي ؟ پسرك با تعجب كرد از پدرش پرسيد چه خبر است ؟ پدر گفت: مردم ميگويند كه اين انعكاس كوه است ولي اين در حقيقت انعكاس زندگي است .
هر چيزي بگويي يا انجام دهي زندگي عيناً به تو جواب ميدهد . اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت به وجود ميدهد و اگر به دنبال موفقيت باشي آن را حتماً به دست خواهي آورد " فقط كافي است كه بخواهي، اما فراموش نكن كه بهترين را بخواهي ".
گوشت و استخوان 40 تا 60 كيلو
لوازم آرايشي يه من
عشوه 40 خروار
قروفر 50 دور در دقيقه
زبان 40 متر
توانايي بيان 2000 اسب بخار
قدرت اشك ريزي 5 ليتر در ساعت
در كل خانوما موجودات عجيبي اند
معلم عصبی دفتر را
روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را
پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله
خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و
مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو
سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم...
مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه
مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم
شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه
پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش
بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو تمییز بنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...
وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر
یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را
ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح
خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از
نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند
آنها
آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو
آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….