اشک خدا
دیشب با خدا دعوایم شد ......
با هم قهر کردیم .....فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......
رفتم گوشه ای نشستم .... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد
صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت...
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می آمد ....!!
با هم قهر کردیم .....فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......
رفتم گوشه ای نشستم .... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد
صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت...
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می آمد ....!!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:40 توسط Fallah
|
سلامي به گرمي دلهاي تفتيده از آتش عشق و به گرمي يک اشک سوزان سلامي به سنگيني يک بغض نشکفته و سلامي به زيبايي تولد يک کودک، شکوفاي يک غنچه